نارام

من خُمارِ شب و شعر و شمعِ هر خلوتِ خویشَم
تو به چشمانِ بُلور و به دو صد حلقه‌ی نور می‌نازی

در پِیِ  مصرعِ  آخر به طلوع پرده بَر اُفتاد، دیدم که تویی
تو که نارام بر این صحنه‌‌ی دل، شکوهانه به شور می‌تازی

Previous
Previous

مرا پیدایی

Next
Next

نازِ شست