مرا پیدایی

من زِ خود گمشده و بی خبرم
بَس تو را می‌خوانم، تو مَرا پیدایی
به چه شور و چه شکوهی در تو پنهان شَوَم
که تو هم شوریده و هم شِیدایی

من زِ باد پرسیدم
از افق جوییدم
همه شب، شعر و غزل
از شروع تا به اَزَل
همه شاهان و گدایان و خدایان شهادت دادند
تو مرا پیدایی

از خودِ سبزیِ بیداری تا سرخیِ خواب
با هزار گوش به هر گوشه بشین
دستِ من گیر و بیا تا دَمِ آب
با هزار چَشم در این چشمه ببین
که به هر ماهی و مِهری سوگند
در پسِ روح و به هر ظاهر و تَن
چون وطن با من و بی من
تو مرا پیدایی

Previous
Previous

نوروز

Next
Next

نارام